manimani، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 23 روز سن داره

مانی کاظمینی

بيمارستان خاتم الانبيا ميدان ونك

ماني عزيزم، أولين جايي كه چشم به جهان گشودي، بيمارستان خاتم الانبيا بود، من و بابا ومامان جونت و خاله پري خودمون رو ساعت ١٠ صبح به بيمارستان رسونديم،،خيلي باسرعت، چون واسه ي ديدن روي ماهت عجله داشتيم.چشمهاي درشتت رو توي يكي إز اتاقهاي بخش زنان اين بيمارستان به جهان گشودي. رنگ اون اتاق صورتي بود، پر بود إز تجهيزات و يه تخت كوچولو واسه اومدنت. خيلي أروم و بيصدا إز راه رسيدي،تمام وجود من و بابات پر شد إز عشق و خواستن، ماني عزيز دلم، دوستت داريم.
3 اسفند 1390

ماني جون،ويتامين من

ماني قشنگم أميد زندگي مامان و بابا...ويتامين جسم و روحمون،خنده هات، نگاهت، غرغرهات، دست وپاهاي كوچولوت، چشمهاي خوشگلت همه و همه ويتامين زندگيمون شد، من و بابات هو روز إز گرفتن اين ويتامين شاداب و خوشحال تر إز گذشته ايم. ولي عزيز شيرين ترإز جانم، تو هيچ وقت به خوردن ويتامينAD وقطره أهن عادت نكردي، شيشه قطره ها رو هم كه ميبيني إز دور لباتو ور ميچيني، صورتت رو بر ميگردوني و با اخم نارضايتيت رو اعلام ميكني. ماني جونم ويتامين روحم، دوستت داريم .
3 اسفند 1390

دردناك مفيد

ماني جونم، واكسن زدنت إز لحظه تولد شروع شد ، ماهه دوم بعد از واكسن ٢٤ ساعت گريه كردي، ماهم همگي با تو در دل گريستيم، سخت بود ولي لازم. ماهه چهارم تو رو برديم مركز بهداشت اول خيابان شريعتي، به خونه كه بركًشتيم بعد إز يكي دو ساعت دوباره تاريخ كمرنگ تر إز گذشته تكرار شد، ماهه ششم أصلاً با بقيه واكسنهايي كه زدي متفاوت بود . خداروشكر إنگار نه انگار كه اتفاقي افتاده. يه روز برفي زيبا،يه واكسن بي درد، ماني جونم دوستت داريم( با درد واكسن يا...) 
2 اسفند 1390

شب زنده داري ني ني ماني

ماني جونم ، الهي مامان فداي اون چشمهاي هميشه باز و سر حالت. چند روزي بيشتر نبود كه إز سفر رسيده بودي، شبانه روز بيدار بوديم و نگاهت ميكرديم، تو هم وقتي اين وضع رو ديدي ، تصميم گرفتي تا صبح نخوابي،نه يك شب بلكه چندين شب، چنان گريه ميكردي كه يكي إز همون شبها منو بابات حسابي كلافه شديم. ساعت ٥ صبح برديمت دكتر، يادش بخير، سخت گذشت ولي ارزشش رو داشت، يكي إز همون شبها كه نخوابيدي و ما هم كمي بابت اين نخوابيدنهات ريلكس شده بوديم، با دايي ساعت ٥ صبح رفتيم ستارخان، كله پاچه خورديم، اين أولين بار رفتنت به كله پاچه فروشي بود. ماني عزيز تر إز جانم دوستت داريم،( چه خواب ، چه بيدار )
2 اسفند 1390

چيزي شبيه دل درد

ماني جونم، ميدوني كوليك چيه؟ من كه ازش متنفرم . تا رسيدن به سه ماهكًي تقريباً هر روز عصر بمدت ٢ تا ٣ ساعت به شدت گريه ميكردي، تو او روزهاي سخت نميدونستم با اين گريه ها چطوري برخورد كنم، تمام فكر و ذكرم شده بود كوليك، تمام مقالات و سايتها رو زير و رو ميكردم تا چاره ايي پيدا كنم. إز صبح استرس گريه هاي عصر ولم نميكرد. اون موقع بود كه إز بغل بابا به بغل مامان جونت، دايي ،خاله پري وخاله فاطمه مي چرخيدي. كوليك خيلي اهسته وارد زنگيمون شد، پس إز مدتي شدت گرفت،همه وجود منو بخاطر گريه هاي تو لرزوند . سپس آرام و بي صدا دمش رو گذاشت رو كولش و راهش رو كشيد و رفت، هنوز كه هنوزه إز فكر اون روزها وحشت دارم، روزهاي سختي بود ولي بالاخره گذشت، اميدوارم ديگه اشك...
2 اسفند 1390